رهایی برای آزادی

(رهایی برای آزادی)
یادت می آید ؟
در چمن زار های با طراوت
غلت میزدیم
به طرف بادها میتاختیم
یادت می آید ؟
وقتی در اتاقت بودی
اکثراً کنارت بودم
نوازشت می کردم
یادت می آید ؟
وقتی لباست را بر تنت می کردم
ناراحت میشدی و آزار میدیدی
گمان می کردم که ذوق میکنی
اما تو می خواستی وحشی و آزاد باشی
اما حال میبینی؟
که در کنار هم نیستیم
من رهایت کردم
نه به خاطر خویش
به خاطر رضای تو
تو دوست داشتی که مانند حال باشی
بر سبزه زار بر باد بتازی
بدون هیچ نا خوشی
بدون نگرانی
با هدف های نا مشخصی
تو شبیه اسبی هستی سر کش
بر کنار دریای وحشی جولون اندازی کنی
خون بر رگانت همچو رودها باشد
آبشاری بر قلب ببارد
حال با هم نوعانت هستی
این گونه تو در میان وحشی گری ذاتیت
زیبا تر و زیبا تر و خوشنودتری
شاد تر و شاد تر و لذت بخش تر
به خود می گویم این طبیعت توست
اما تو چه زود مرا فراموش کردی
اما من نمی توانم
میبینی؟
چگونه آزاد و رهایی
اما نیازی به فرار نبود
کافی بود بیان میکردی
میگفتی که می خواهم بروم
آن گونه باز گاه گاه همدیگر را می دیدیم
همچون دوست
اما حالا کمین می گیرم
از دور می نگرمت
به یاد گذشته ها می افتم
هق هق بغضم گلویم را می شکند
گریان می شوم
اما تو مرا از یاد بردی
اما تو به آرزوی دیرینت رسیدی
ستیز با موجهای وحشی
پرتاب لگد هایت به موج ها
گاهی به شن زار ها می خورد
گاهی موج را می شکند
اما وقتی به تخت سنگ ها می خورد
دلم آتش و خون می شود
قدمی هراسان به سمتت می گذارم
اما مکث مینکم و بعد به جایم بر می گردم
اما تو حسی در ضربه های خود نداری
من جای تو دردش را می کشم
تو حال رهایی برای آزادی
(روزبه نجف پور)
میدونی؟