نثر های کوتاه قدیمی
اگر لحظه ی آشنایی ما و بودن یک اشتباه بود ، با تو نبودن صد اشتباه
اگر نزدیکی به تو یک گناه است ، دوری از تو صد هزار گناه
اگر یک بار سردی نشان دادم ، صد هزار بار زیر لب ذکر دوستت دارم را جاری میکردم
اگر چشیدن از لب های شیرینت یک هوس نامیده شد ، دلیل نمیشود که ما هم هوس باز هستیم ، عاشق اگر از لب معشوغ نچشد از دیار فانی می رمد
چه فکر حال بر سر داری؟ راندن یا خواندن؟
(روزبه نجف پور)
این نم نم بارون که می امد بارون نبود. اشک پاییزی من بود که خدا دلش برام سوخت. اشکم رو تو دستش جم کرد و پاشید هوا. که بگه عاشق دل سوخته اشکاشو نمی شه جم کرد یه جا.
اگه تو رو دیگه هیچ وقت نبینم ولی تو اشکامو میبینی. اگه یه روز اشکام رسید بهت. بدون کسی که به راحتی ازش گذشتی هنوز به انتظار تو بود
(روزبه نجف پور)
سیمرغ
حسیری وار به این دنیای گرگ و میش مینگرم . نظاره گران دادن گل های اطلسی . اخر این سیمرغ چه شد که هدهد جایش را گرفت . لحظات را از بودن تهی نکنید ، ثانیه ها را در هم نشکنید ، باشید که ثانیه ها هم از هم پیشی میگیرند ، پروانه باشید تا هدهد شوید پروانه باشید تا سیمرغ شوید ساز را کوک کن و بنواز از هر چه خواهی ، کار ما نظاره و گفتن است کار ما پدید سیمرغ هاست پس پروانه شو تا سیمرغت کنیم هد هد بودن با ما پروانه شدن با شما تا ما سیمرغ را خلق کنیم
میدانی که چنین گفتن چنان آسان نیست آسانیش گفتن بود که گفتیم
(روزبه نجف پور)
یک روز عقل به دل گفت مرا هیچ ابهامی نیست در جوابش دل گفت مرا هیچ شک و تردیدی نیست عقل گفت مرا هیچ اشتباهی نیست دل گفت مرا هیچ پشیمانی نیست
(روزبه نجف پور)
برای نویسنده بودن باید رویا پرداز بود ،رویا پردازی هم با عشق در یک حلقه ی زنجیر است ،برای رویا پرداز بودن باید عاشق بود، باید دل رویایی داشته باشی تا رویایی فکر کنی
عمیق ترین افکار باید داشت،باید ساکن سرزمین دلها بود،باید از همه چیز به دل و از دل به همه چیز رسید
(روزبه نجف پور)
این گیتار تنها مونس من بوده از وقتی که رفتی
هنوز هم با شاخه ی گل سرخت مینوازم مانند روزی که این شاخه را دادی
منم و این گیتار خسته دل
بعضی روز ها به سرم میزند که فراموشت کنم و این گیتار را نابود
اما چه کنم که نمی توانم
باز نغمه را به گوش های گیتار میدهم
(روزبه نجف پور)
ای گوهر شیرین بیان/ای زرین مرااز خودبدان/که بهرت مرانمود سوزان/کنارم بمان/که دلم لرزان/حیران سران در عاشقان و بی قراران
روزبه نجف پور
مرا در قلبت که قصر روياي من است جاي ده همانند کلبه ي ساده ي من که سرزده آمدي و مهمان ماندگار شدي پس صاحب خانه شو که مشتاقم
روزبه نجف پور
اين گرگ شب پوش اين خسته ي روزگار از ديار دل شکستگان چه ديده جز نامردمي ها مانند همان شمع خفا که ساخته شد که بسوزد و فناي پروانه شود که ديده شود گرگ شب پوش به دام آن نا مردمي هاست
روزبه نجف پور
در تنهایی های جاده ام هیچکس نیست رهگذرانی آمدند و رفتند اما رهگذر بودند باشد که همگامانی با گرگ شب پوش در آمیزند نه پیشگام بلکه همگام
روزبه نجف پور
خادمی از خدمه
سایه بر انداز آینه کرد. ساقه ی آشیانه ساعقه زد ، که چرا سایه هستم از دیار آشنا ، شاید ،شاید ، داستان من باید از تجلی خالی باشد ، برای همین است من خادمی از خدمه ی نا امیدی هستم
روزبه نجف پور
بوته ی بی حکایت
ما را چه گذشته از راز ميان بوته ها؟ جز آن دام پروانه همان تارعنکبوت متروکه اي که بوته را تنها کرد؟ پس دليل بي حکايتيش اين تار منفور بود
روزبه نجف پور
خاک و کویر
خاک رس گر با باد همراه شود حاصل غبار ، اما در زمين هموار غوته ور باشد کوير صاف و ساده و يکدست سازد
روزبه نجف پور
دولت بیگانه
ما را در دولت عشق نديدند از خود بيگانه گشتند از نجابت صبرشان کفاف ندادند سايه بر سر دولت کشيدند و مي و ميکده را بستند
روزبه نجف پور
دگر نمی خواهمت
صدایم را نمی شنوی . مرا نمیابی . برایت فنا را پذیرفتم اما حالا چرا که ما را به نابودی کشیدی مرا خواندی . حالا که نیستم ، حال من از تو بیزارم که نابودم کردی برو به نامردان روزگار بپیوند که برای من دگر نیستی . دگر نمی خواهمت تنفری ساختی ، خار ی بودی در کویر چشمانم پس برو که کویرم را پاک کردم تو را دور انداختم
روزبه نجف پور
خاکستر
زندگي مرا آتشي زد و سوزاند از من فقط خاکستري مانده که سرگردان سراب آرزوهام در کويري باير
روزبه نجف پور
ماه
ماه در آسمان تاریک می تابد تا بگوید در اوج نا امیدی باره ای از امید هست
روزبه نجف پور
زندگی
زندگی به معنای زیستنه هر لحظه اش یه نفس میره یه نفس میاد
روزبه نجف پور
سایه بان
من سایه بانی می خواهم از کل لاله . خود آبش میدهم خود باغبانش می شوم فقط باشد که سرابی نباشد
روزبه نجف پور
آتش
مرا هيچ نزديکيي بيش از آتش نيست ، چو مادر فنا باشد ، مرا بيش از آن در بر خود ميگيرد
روزبه نجف پور
جهنم جهنمی
جهنم برایم سرابیست در کویر اشک اما جهنم هم مرا ترد میکند .جهنم جهنمی تر از اینجا هست؟
روزبه نجف پور
قلب و ثانیه
ثانيه ها صف کشيدند تا جاي خود را به خوف از قبر گيرند. آواي هر ثانيه با تپش قلب دوستي ميکند اما در مراوده مي جنگند . قلب هر تپشش زندگي مي بخشد و ثانيه ها مي تپند تا مرگ را برسانند پس آنان را هماهنگ بدان که زندگي در قالب زندگي و مرگ مي باشد
روزبه نجف پور
میدونی؟