نقاش
نقاش
لبخند ژکونتت را نشانم بده
تا به یک باره
دنیایم ریزش کند
خلق تصویر هنریت
انقلابیست در وجد توصیف
اما حیف
حیف که من بیرون قاب هستم
نه!...
هنرجویی بیرون قاب را توصیف نمی کند
با نادیده ها به وجد نمی آید
درک آن را نمی پذیرد
به راستی قاب برای هر دوی ما جا نداشت
من نقاش و تو اثر
تنها نقاشی
که کشش قلم بر بوم او را ناچیز ارضاع می کند
و تو همه آثاری
که از نقاشِ مخفی. بی خبر
در نگاهت حسادت هزار گل سرخ نهفته
بخند تا بوستانی از نیولفران رنگ ببازند
باد بوز. تا بوی گیسوانش جهانی از لاله را شهید کند
و من همه آنها را ثبت کنم
تا سر انجام دق کنم
پایان نقاش این بود؟
آری این بود!
بی شک همین واژه تلخ
سرنوشت حقیقی نقاش حقیقیست
ملموس و مسرور و مفتخر
به این سرنوشت شوم
و این شغل اندوهبار
بی هیچ تردیدی
خواست او این بود
"روزبه.ن"
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۰ ساعت 2:1 AM توسط روزبه
|
میدونی؟