حقیقت/نوازنده ناشنوا
ما همه یک روز به پایان می رسیم
به پایان همه چیز
به نیستی
تنها مسئله زمان است
و بس....
یک روز.. آن روز کزایی می آید
و با لبخند می گوید ..
سلام.. سلام.. بیا با من
تا تو را رها سازم
از هر آنچه در بند توست
و همانند کودکی دستانش را میگیریم
با لبخند کودکانه می گوییم: برویم
خسته ام از آن همه دیدن و شنیدن و فهمیدن ها
مقصد ما همینجاست
بی شک.. خاک پذیرای ماست برای میهمانی نور
نوری که در دل ماست
نوری که ضعیف سوسو می زند از پشت حصار تن
نور رهایی .. نه فرار بلکه آزادی
که می طلبد به جان
"روزبه.ن"
نوازنده ناشنوا
بر ارش سِن. مردی مسمم
در سالنی مجلل. تنها
او و سازش در خلوتی ابدی
شادمان و غمگین
ساز. او را صدا می زند
اما دریغ...
او دیگر نمی شنود
ای عاشق دردمند
آتش عشقت مهار نشدنیست
اما عشقت ز تو دور
چقدر دور...
هر چقدر میدود نمی رسد
ساعتها . روزها. ماهها
دور. ناتوان
وای چه مسیبتی...
بیا به یاد گذشته ها با هم باشیم
در خیال و رویا
از آن پس...
او با قلبش می شنید
می نواخت و خون می گرییست
خون خالص عشق بود
وارث عشق بود
بتوون بود
"روزبه.ن"
میدونی؟