در چرخش پوچ روزگار

حسرت زندگی تلنگر میزند یادگار

خموده خشمی زیر خاکسترم

نه از فهم و نه از فقر خود آگه ام

"روزبه.ن"

                                         تناسخ

گوشه ای از تفکرات ته مانده ام

می گوید

که زمین از آسمان جدا نیست

و بهشت از جهنم

چه خوش تر از طعم زندگیست؟

مطلق تنها جهالتیست

بر بام رندان

که زندان ابدی آنهاست

چه خوش تر از طعم ترش پرتقال

بر روی شیرینی

و آن شراب تلخ

که به خیالی شیرین برد مرا

این تناسخ است

که عریان می خندد

گفتند دیوانه است

و آن که پوشیده. عبوس

گفتند جذبه است

چه مسخره

عریان دیوانه در روح خون می گرید

اما باز در چهره خوب می خندد

پوشیده ی عبوس در روح جنون آمیز می خندد

اما در چهره عبوس تر از همیشه

من فقر اندیش

جهالتم در این است که خواستم بفهمم

حال که دانستم خواستم که ندانم

"روزبه.ن"