غرور و تکبر / رهگذر / قصه ی عاشق و معشوق
(غرور و تکبر)
آیینه،خودت را مینگری میشکند
آب،خود را درونش می بینی می خشکد
غرور آشنا،تکبر بی همتا
ای جاه طلب بی خدا
بترس از خدای بی همتا
با صدای بی صدایی
بشنو چو عاشقان
بانگ بر سر می نهی
فرو کش کن
بانگ را سر گلدسته به ارمغان بیاور
کوهها را نلرزان
کوهها را پشت سر بگزار
تا به خورشید رسی
رعیت برای تو نمی زیست اند
تو برای رعیت میزیستی
سلهشور باش برای مردم
یک جنگ جو برای خود نمی جنگد
خود ستایی هنر نباشد
دلسوزی هنر نادریست
دستت باز کن، نه برای رد کردن
برای آغوش دوستی
جاهلان را گواهی ده
نه با آنها یکی شو
گلها را آب ده
نه پرپر کن
یک قطره از رودخانه باش
نه سدی برای جلو داری
بی تاب برای تابش باش
نه بی تابی برای خاموشی
سراب مساز،خود سراب باش
شراب ساز و شراب باش
گلهای زمبق و یاس وحشی نکار
گل لاله و سرخ بپروران
گریان و گردان باش برای مردم
قاصدک را تجلی بخش
سران حیران باش
نه سران سیران
بار به دوش کش
نه بار پیران باش
سائر مهتاجان
نه سر بار آنان
خروش خیر باش
نه خروش خار
خار و خاشاک بچین
نه خارساران بکار
صفای صوفیان باش
سارق عشق باش
محبت بچین
ساز سوز باش
نه سوز ساز
بید نکار،بی ریا باش
ناخوشی نساز،بشنو ای شیاد
صید باش نه صیاد
میزنم فریاد
غرور را سرکوب کن
نه غرور را بکوب
تکبر را ترک کن
نه تکبر را تکبیر کن
(روزبه نجف پور)
(رهگذر)
رنگ رخسارت را می سپارم به باد
پشت میکنم به آینه غبار آلود
سهم من آن رهگذر است
بوی چمن را فراموش خواهم کرد
فرار از لحظات با تو بودن ها
گل سرخی هستی
لحظه چیدن گزیدی
سنگ مرمری
از دور زیبا از نزدیک سخت و سنگی
لیلی باشی مجنونت مرد
فرهاد بارانی بود که خشکید و رفت
گر برفی،سرد و زیبا،سرما می کشد
گر آتشی،سوزان و زیبا،آتش مرگ
دیدن هایم سراب بود
وجودت باره ای از خرابی
نخواستم قدم جلو گزارم
هر چه نزدیکتر خارو خس بیشتر
پس رهگذری بودم
گذرت را نادیده گرفتم
هر لحظه غباری بر آینه بود
با تو بودن ها حباب های از هم پاشیده بود
سیاهی به رنگ سپیدی بود
زمبقی به شکل نیلوفر
سمغ اما از درخت
کاش شفیقی بودی از شفق
سایه ای بودی در نور
غروبی بی طلوع
(روزبه نجف پور)
(قصه ی عاشق و معشوق)
شمع و پروانه گر یکیست
معشوق گر عاشق بودنش ستودنیست
لیلی گر مجنون باشد پرستیدنیست
شمع گر به مرگ پروانه بگرید و بمیرد
لاله عاشق باشد و پژمرده شود دیدنیست
پروانه به دور فلک چرخد تا بسوزد
آتش شمع و وصال پروانه
قبرش زیر اشکان خشکیده شمع
سپس خواب عبدی خاموشی
سردی شمع و وصال رسیدن به پروانه
چنین باشد قصه ی عاشق ومعشوق
زندگی باشد پر فروغ
زندگی شود پر سرور
جای وصال بی غرور
(روزبه نجف پور)
میدونی؟