2 شعر از بی شعوری
کافرم
من کافرم
از ظلم و ستم
کافرم
از کبر و ریا
کفریم
که کیفر کافور
کفاره ای از کیف کف است
کیفورم
از کوفه که کافه کفتران بود
اما کفاف نداد
من کافرم
از داد بی دادگری
از ندانم کاری نداری
کیفرم کنید تا کلفت نشدم
کفاره من کوفت نیست
که هزم شود از دژ ماژ
از حزن راژ تصدیق نمی کنم تاژ
ذهن من تخت شیطنت کفر است
نه از کفر کیفور کفری
از کافران بی کاف
که با واوش از شکایت بود
من کافرم
مستاق مسخرگی
مستاق تمسخر از مسخ خس. همان خسرو ناخورسند
که زیر خاکستر خیس خوسبیده است
من همین خسنده ام
که زیر خروار خاکستر خیس خوسبیده
خس خس می کند
اما نوایش به هیچ جا نمی رسد
من کافرم
همان خزنده ای که می خزد
نه از کافر بودن
از مفعول کفر
از فاعلان بی رحم
من کافرم
کفر من تشنج تشنیج است
شطی از شکنجه از روی شک و شکایت
نه از کافری که کفرش نمی شناسد
و کفرش پشت هزار فلسفه بی ریشه مخفیست
پشت نقاب و حاله دور سرش
کافریستم که کفرش نداریست
کفرش دوست داشتن است و نداریست
کفرش کفر امروزیست و افسردگی فردا
من کافرم
"روزبه. ن"
شکیک
مو ها و چشمان سیاهت تاریکی من شد
و آن لبان سرخ و گسیخته ات تمسخر من
در همان لحظه ای که آمدی
با همان چمدانی به وسعت جامه ای سیاه و تنهایی من
که به قیمت دل من بود
قلبم
با چتری که تنها برای یک نفر جای داشت
و جای کفش هایت بر سینه من ماندگار شد
حفره ای در سینه
که یادگار توست این حجم خالی
که فلان کلام تو فوش برای من بود
و قلم بی قل و قش من قلم شد
زیرا که مرا راندی به قوم غضب خود
زهری کشنده
که فقط در دکه ی فارقان نومید یافت می شد
همان جای که رانده شدگان می رانند
و نریمان عشق اند
که معشوق قوش او بود
و حال در شکم شکیک شکه شده
هزم انتظار می شوند
"روزبه. ن"
میدونی؟