4 شعر جدید بعد عمری
ولی دست پرا
شعر هایی که این چند وقته نوشتم جمع شدند یه دفعه نوش جان
پیچک
قلم میان انگشتان من
بر این ورق سفید
ورق صاف یکدست
از جوهر. کینه می پراکند
و این تویی که تمام حروف
و حتی دست و قلمم را
باز می داری
پیچکی که دستان مرا زنجیر می کنی
به ظرافت و شکنندگی تو قسم
مرا با همان قدرت ضعیف
حفاظت کردی
" روزبه .ن "
طبق معمول همیشه باز اومدم قافیه بدم به شعر
قافیه رو باختم
برید ببینید چه گندی بالا آوردم
ساحره
چشمانت بازتاب ماه در شبنم مانند
گرمای دستانت از جنس خورشیدند
من از تو در وجودم پر شده
این دل من حلقه در دام تو انداخته
چه لذتی. در تور گیسوی تو غلتیدن
در چشمان آسمانیت شکار شدن
با همه ی ماه و ستارگان چشمانت مبحوتم
در همان بزرگی دنیای کوچکت گم شدم
در تور دام گیسوانت می رقصیدم
در آن هیاهو گیج سنفونی بودم
که وزش باد میان گیسوانت
موسیقی دیدار فرشته ای را می نواخت
و من. بی خود از خود. با تو بودم
در آن بیگانگی زمان در حیرت تو بودم
من بی تو. بی معناست
تو جنگلی از شور من. بی تو صحراست
همه چیز در آینه هستی توست
غفلت از تو آخرت من است
شفق تو آغاز هستی بود
آغار قصه ی من. سحر تو بود
با موسیقی واژگان زیبایت
شکستم حد و مرزی از عاشقیت
و منی که نبودم مرد
ساحر من. مرا با سحر خود برد
همانند مرگ و تولد دوباره بود
همانند آن فرشتگان مرگ مرا برد
" روزبه .ن "
خیلی وقته که همه ی ما پشت هزار نا هنجاری روانی زجه می زنیم که عمان ما رو بریده و اما روش من برای تخلیه همین شعر گفتن و شنیدن هست
این هم نمونه ای از ناهنجاری ما عموم بی عمان و خسته از نبودن داغون از نشدن
البته شعر مثل دیالوگ های ۲ فرد هست که یکی رو برای فهمیدن آسونش - گذاشتم و یکی رو نذاشتم
پوچی
- در این هزار راهه پی چه می روی؟
- در این پیچ و خم زندگی
- به چه می اندیشی؟
- کوچه به کوچه
- خیابان به خیابان
- به چه می نگری؟
در این توده ی توهم
به مردمی از دروغ
که در میان دوده ها
مانند رویایی از هم گسیخته
که کابوس شدند
نه در حومه ی تفتیش
بلکه در حیبت یک دیو
مابین تفکیک زمان و مکان
که خود درندگی هم به گردش نمی رسد
همانند شکنجه ای در تشنج
که افتخارمان باشد می لغزیم
در این کابوس
در آن حیبت دیو مانندمان
پشت نقاب نور. پشت به آینه
ژست شبحی را می گیریم
که از مردم نیست
و یکی از مردم است
- چه ذهن مغشوشی
- تو را چه به منبری از شکایات
شکایت نیست شک است
- شک به چی؟
شک به انسان
شک به اعمال
شک به رفتار
شک به لیاقت عقل به این موجود
که تندیسش کنید بپرستنش
باز هم در سن با لباسی ابلغ
جفتک می اندازد
شک به این توده ی مردم
که در دوده ی شهر می گذرند
و اولین بحث یک ژورنالیسم
افزایش تساعدی این موجود دو پاست
این انسان های پوچ
- زمین و زمان و مکان
- توهم و رویا و کابوس
- این همه را بافتی و دوختی
- تا بگویی بین زمین و آسمان
- وا ماندی؟
- این چه اغتشاشیست؟
ذهنم پریشان و بی عمان شده
روانم در هم آمیخته
از شوق زندگی و فهم زندگی
به جنون رسیدم
گره ای کور در ذهن
و افکار و بعد اعمال
- آخر مگر تو نمی دانی؟
- نمی توان بدون
- افلاطون و ارسطو
- به هگل و مارکس رسید؟
- خودت ببین چه کردی با خودت؟
آخر مگر چه کردم؟
ببین این جیبت سایه را
که همانند غول بر ماه افتاده؟
نور از دیدگان من پاک شده
- آن نور نیست که محو شد
- آن تویی که از گیتی محو خواهی شد
- تو در پوچی پی چه می گردی؟
- در پوچی جز یک پوچ بزرگ چیز دیگری نیست
" روزبه .ن "
این هم برید بخونید
معلومه و خودتون می دونید مفهومش به کجا ختم میشه
ارواح عصیان
ببین چگونه ارواح سرگردان
در خیابان های شهر
پی اجسام خویشند
گریخته از خدایان عبوس
شعبده ی امروز ما توده ای از عصیان است
از سزدزگمی. از ناباوری. از تباهی
لاشه های انباشته
پشت دروازه ای از جنس فولاد
با زنجیر قرنتینه شدند
قبرستانی که زندانبان با زجه ی مردم
می خوابد همچون لالایی مادر
می رقصد همچون تکنوازی بتوون
این جهنمیست که نگهبانش
سگیست سه سر
که هر سرش نجوایی دروغین می سراید
این ارواح عصیان مهر و موم شده
نفرین خدایانی همچون کرونوس
بر آنان تابیده
اما سرنوشت کرونوس
با تمام تقلای بی نسیبش
افشا خواهد شد
و در شام آخر توبه ی او
زمانه را دگرگون می سازد
این ارواح سرگردان
گم شده از خویش تن خویش
پی پایان مسابقه بین کابوس و عاموسند
" روزبه .ن "
میدونی؟