ببخشید بچه ها چند وقتی بود سرم شلوغ بود و از این حرفا

نظرای زیادی اومده که دیگه ولش ماله خیلی وقت پیشن

ولی یکی یه نظر داده واسه یه مطلب قدیمی مطلبش بیوگرافی موسوی بود

می گه حق گرفتنی نیست و امثال من به جایی نمی رسیم و اینا

اولا دیگه این چیزا با این دیدگاهای ساده برام مهم نیست که بیوفتم دنبال کسی که حرفاش قشنگه من از اولشم دنبال این چیزا نبودم حالا ولش که چجوریم و نظر شخصیم چیه

اما خیلی ساده و منطقی و همه گیر می گم

که انسان یه موجود مبارزی هست

اگه چیزی می خواد بدست بیاره براش مبارزه می کنه و می جنگه تا به هدفش برسه

اینم از اراده محکم انسانهاست

حالا هر چیزی باشه و من قضاوت نمی کنم که غلط چیه یا درست چیه اگه محکم و استوار عمل کنه توانشو داره که هدف رو به آرزو تبدیل کنه اگر هم ببازه مهم باخت نیست مهم اینه که تلاششو کرده و پشت نکرده به خواسته هاش که مفهوم موجودیتشه

و

چند تا شعر از فدریکو گارسیا لورکا با ترجمه شاملو از کتاب (مرثیه برای «ایگناسیو سانچز مخیاس»  میزارم)

یکی یکی می زارم پست های بعدی و بعدی

هر پست یه شعر چون فعلا آپ جالبی ندارم


                                            زخم و مرگ

 
در ساعت پنج عصر.
درست ساعت پنج عصر بود.
پسری پارچه‌ی سفید را آورد
در ساعت پنج عصر
سبدی آهک، از پیش آماده
در ساعت پنج عصر
باقی همه مرگ بود و تنها مرگ
در ساعت پنج عصر
باد با خود برد تکه‌های پنبه را هر سوی
در ساعت پنج عصر
و زنگار، بذر ِ نیکل و بذر ِ بلور افشاند
در ساعت پنج عصر.
اینک ستیز ِ یوز و کبوتر
در ساعت پنج عصر.
رانی با شاخی مصیبت‌بار
در ساعت پنج عصر.
ناقوس‌های دود و زرنیخ
در ساعت پنج عصر.
کرنای سوگ و نوحه را آغاز کردند
در ساعت پنج عصر.
در هر کنار کوچه، دسته‌های خاموشی
در ساعت پنج عصر.
و گاو نر، تنها دل ِ برپای مانده
در ساعت پنج عصر.
چون برف خوی کرد و عرق بر تن نشستش
در ساعت پنج عصر.
چون یُد فروپوشید یکسر سطح میدان را
در ساعت پنج عصر.
مرگ در زخم‌های گرم بیضه کرد
در ساعت پنج عصر
بی‌هیچ بیش و کم در ساعت پنج عصر.
تابوت چرخداری ست در حکم بسترش
در ساعت پنج عصر.
نی‌ها و استخوان‌ها در گوشش می‌نوازند
در ساعت پنج عصر.
تازه گاو ِ نر به سویش نعره برمی‌داشت
در ساعت پنج عصر.
که اتاق از احتضار مرگ چون رنگین کمانی بود
در ساعت پنج عصر.
قانقرایا می‌رسید از دور
در ساعت پنج عصر.
بوق ِ زنبق در کشاله‌ی سبز ِ ران
در ساعت پنج عصر.
زخم‌ها می‌سوخت چون خورشید
در ساعت پنج عصر.
و در هم خرد کرد انبوهی ِ مردم دریچه‌ها و درها را
در ساعت پنج عصر.

در ساعت پنج عصر.
آی، چه موحش پنج عصری بود!
ساعت پنج بود بر تمامی ساعت‌ها!
ساعت پنج بود در تاریکی شامگاه!