اندک اندک سپیدی جای سیاهی را می گیرد

در این زمان آغاز صبح

و باران بهاری

آرام آرام بر زمین می ریزد

این چه زمان مفلوکیست؟

که سپیده صبح با باران آغشته می شود

من بی هدف بر جاده های مرطوب

بدون چتر قدم برمی دارم

با تمام وجودم آرام تپیدن قلبم را حس می کنم

و و چگونه شده

که من بی آنکه بدانم کجا می روم

احساس سبکی می کنم

خیس

با بوی خاک خیس خورده و آسفالت ترک خورده

اما انگار همه چیز هستم

در حالی که

هیچ چیز نیستم

تنها در این زمان مفلوک

تنها صدای برخورد قطرات و زمین را می شنوم

و انگار

که زمان آهسته می گذرد

و درک هستی به من بها داده است

تا او را ببینم

نفس ها منظم

آرامشی در دل

تپش ها منظم

و شوقی از دل

احساس رضایت از خود

و ناامیدی از هر چیز

با بدنی افتاده

پی هیچ

نه می خواهم بدانم که از کجا آمده ام

نه کجا هستم

و نه به کجا می روم

تنها قدم های آهسته

و در این زمان مفلوک

از همه چیز هیچ چیز نمی خواهم

به هیچ چیزی نمی اندیشم

تنها فقط به احساس آرامشم متمرکز می شوم

و از هیچ لذت می برم

از باران

از بوی خاک و جاده

از تنها صدای باران و قدم های خودم

در جاده های تنها

و این سیاهی که به سپیدی می رود

انگار تمام زیبایی دنیا را یک بار تجربه کرده باشم

و قلبم به آرامی به رنگ محبت کی تپد

و مانند عاشقی که می داند هیچ وقت به عشقش نمی رسد

مانند لحظه ی مرگ

از همه چیز لذت می برم

و انگار خود را گم کرده ام

و انگار از روی دانستن اینکه ناتوانم

از روی عادت

آآآآه می کشم از افسوس و عشق

با کمی رایهه آرامش و احساس سبکی

آری

همه می دانند تکه کلام من آآآه مذکور است

اما از کجا سرچشمه می گیرد باید بدانی

و در این زمان مفلوک

بیشترین و بهترین و عمیق ترین احساست

آآآه می کشم

انگار به سبکی هوا شدم

و هوا را احساس می کنم

و این ترکیب باران صدا و بو و احساسات مذکور

در این زمان مفلوک

انگار در بهشت هستم

در بهشتی که در جهنم وجود دارد

در این بهشت جهنمی

آرامش و افسوس

و نا امیدی و درک هستی

و پوچی و شعور و فهم مطلق

جاریست

می دانم و ای کاش نمی دانستم

زیرا که دیگر مانند همه

نمی توانم  خودم را با زندگی سرگرم کنم

و ماجراجو

<<روزبه نجف پور>>