باز هم یه شعر از این جانب

امیدوارم خوشتون بیاد

البته اگه بفهمید و درک کنید هدف و موضوع رو که چی خواستم بگم

فکر کنم کسی که از iq بالایی برخواردار باشه و بیشتر از یه فرد عادی می فهمه درکش کنه که داخل این شعر  چه چیزی رو بیان می کنه که گریبان گیر همه ی افراد جامعه هست بلا استثنا

البته حس شعر هم نداشتم نتونستم خوب بیانش کنم فقط اهدافش تو ذهنم بود و حرفی که توشه

                                                          دلقک خود مختار

همه چیز را فراموش کردم

همه ی آن خنده های معصومانگی را

و با این تن خسته و پر درد خویش

انس گرفته ام

نتها از درد خنده می بندم

و این دلقک بی اختیار برای تظاهر

احساس از خود نشان می دهد

اما...اما...

باید برگشت و خنده بست

نه برای این اجتماع

که چهره ی متظاهر می خواهد

فقط برای خود

گناه ما چیست؟

دیگر نه برای دیگران و نه برای اجتماع

نقش بازی نمی کنم

من خود مختار می شوم

من احمق نیستم که برای دیوانگان

در این سیرک بچه بخندانم

چه سودی برای من دارد؟

جز تمسخر و خنده هایی لحظه ای

که این هم برای من نیست

نه. از امروز می خندانم

چون آزادم که بخندانم

چون خود مختارم

ای دلقکان بی آبرو

این نقاب های زشت را بردارید

و به دنیا واقع گرایانه بنگرید

و بخندانید

چرا که همه با واقعیت مضحک بیشتر می خندند

تا آن خیال پردازی های گنگ آن سناریو های تکراری

که فقط مفید خواهان نفع اند

این جامه ی کثیف ننگ از دروغ را بردارید

بخندانید با آنچه که می خواهند بخندند

نه با آن سناریو های تیره

که مجبورند بخندند زیرا نقش بیننده را داشته باشند

که  مورد تمسخر واقع نشوند

هر کس که عاقل است می فهمد چه می گویم

یا باید کم عقل باشی یا ساده دل

تا تفهیم نشوی

نقاب های زشت را بردارید

و با نقاب زیبایی با رنگ های عقل و تدبیر

بر این جامعه بنگرید و بخندانید

زیرا که خود مختاری ما

حتما...حتما...

ما را مخالف این ننگ

که سگ های درنده یا نقاش کند

زیرا هیچ کس نه دوست دارد پاچه بگیرد

نه دنیای واقعی و آدم ها را رنگ کند

در من خون جاریست

و نفس می کشم

پس من برای خود کسی هستم

نه کسی برای دیگران

اما می خواهم برای دیگران باشم

نه در سناریو کارگردانان دیگر

در سناریویی که خود می سازم

و اگر لایق باشم

تهدیدی برای کارگردانانم

چرا که بینندگانشان را گرفتم

>>روزبه نجف پور<<